غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

495

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

پذيرفت همگى همت بر تربيت او مقصور گردانيد و در مبادى سن رشد و تميز آن ولد ارشد را بمؤدب مناسب سپرد و نظام الملك در يازده سالگى از حفظ كلام اللّه فارغ گشت آنگاه به خدمت علما و فضلا مبادرت نموده به تحصيل كمالات و اكتساب فضايل مشغولى فرمود و بعد از تكميل اقسام فضل و هنر بغربت افتاده با اهل سياق و ارباب قلم درآميخت و در آن فن نيز قصب السبق از امثال و اقران درربود آنگاه چندگاه با ابن شاذان عميد بلخى روزگار گذرانيد و عميد هروقت گمان ميبرد كه خواجه را از امتعهء دنيويه چيزى جمع گشته ميگفت حسن فربه شده و هرچه داشت از وى ميستاند و چون اينحركت ناپسند كه شيوهء لئيمانست چند نوبت از ابن شاذان سر برزد خواجه نظام الملك از صحبتش متنفر گشته بمرو گريخت و عز بساطبوسى چغر بيك سلجوقى حاصل كرده شمهء از احوال خود معروض داشت و چغر بيك را حسن تقرير نظام الملك دلپذير افتاده و در ناصيه او آثار دولت و اقبال مشاهده نموده خواجه را بالپ‌ارسلان سپرد و گفت بايد كه اين شخص كاتب و مشير و صاحب تدبير مهمات تو باشد و مقارن آنحال عرضه داشتى از ابن شاذان به نظر چغر بيك رسيد مضمون آنكه درينولا نويسندهء بلخ گريخته است و به خدمت پيوسته و مهام اين ولايت معطل و مهمل مانده اگر راى عالى اقتضا فرمايد او را بازگردانند چغر بيك فرمود كه نظام الملك پيش الپ ارسلان مىباشد ابن شاذان را با او سخن بايد گفت لاجرم قاصد عميد بلخى بىنيل مقصود مراجعت نمود از انوشيروان بن خالد مرويست كه گفت من از لفظ مبارك خواجه نظام الملك شنودم كه فرمود كه در بدايت حال بنابر امرى كه در تفصيل آن فايده مقصور نبود محصلان مرا از جائى به جائى ميبردند و من بر اسب لاغر بدرفتار سوار بودم و از غايت پريشانى و بى سامانى روز روشن در چشم من حكم شب تاريك داشت و در كمال حزن و ملال قطع مسافت ميكردم كه ناگاه در آن صحرا شخصى كه بر اسب فربه راهوار سوار بود پيش آمد و چون نزديك به من رسيد گفت اى حسن ميخواهى كه اسب خود را با اسب تو بدل كنم گفتم اى جوان چه محل تمسخر و استهزاست گفت و اللّه كه هزل نميكنم و على الفور پياده شده زين بگردانيد و مرا بر اسب خود سوار كرد و خود بر اسبم نشست و از نظرم غايب گشت و چون من و موكلان او را نمىشناختيم همه در تعجب افتاديم و من در ايام اختيار چشم ميداشتم كه آن شخص را بازيافته عذرخواهى كنم اما ديگر هرگز بنظرم درنيامد روايتست كه قبل از آنكه خواجه نظام الملك در امور وزارت دخل نمايد سلطان الپ ارسلان را سفرى پيش آمد و مقرر شد كه خواجه در آن يورش ملازم باشد و حال آنكه او را در آن وقت دستگاهى نبود كه يراق سفر نمايد لاجرم در تفكر افتاد و در آن انديشه وضو ساخته بمسجدى كه بر در سرايش بود رفت و بعرض نياز بر در كريم بنده‌نواز مشغول گشت ناگاه نابينائى بدان بقعه درآمد و گفت درين مسجد كيست خواجه جواب نداد و نابينا بعصا گرد مسجد برآمده احتياط بجاى آورد و چون او را مطلقا محسوس نشد كه كسى در مسجد است بمحراب رفته زمين را بشكافت و كوزهء مملو از تنكجات مسكو كه